Wednesday, January 19, 2011

میهمان یار دبستانی

دامون جان درود. همه گاه میاندیشیدم که انسان هر چه هم تنها(نسبت به اجتماع توده ها) و در خود باشد، روزی کسانی پیدا خواهند شد و خواهند شناختشان و حتا اگر نه در آن هنگام،ولی‌ در آینده ی در پیش، بالاخره تیرش به آماج رسالت خواهد خورد، برای این انگاره نیچه را نمونه می‌دانستم. هنگامی که شهراد پر پر شد، به راستی‌ دریافتم که چه انسان‌هایی‌ با چه گنجایش‌های یگانه و شگفت آوری که به جهان می‌آیند و هیچ گاه هیچ کس آنها را نه میشناسد و نه میستاید و ناشناس میروند، چه غم انگیز و دردناک
این باریکه چشمان اندیشه‌ام را به خودش دوخت. هنگامیکه همایون را شناختم دانستم،که تا شناخت صورت گرفت دست دست نمی‌‌باید کرد، آری خودش است! چه افسوسی خوردم که چرا اکنون! (این بار پرده "هنگام" رخ نمایی کرد) دیر نیست؟ شاید چرا، ولی‌ چاره‌ای نیست باید شتافت و همیشه از این پس در پیوند‌ها در کمین بود. خودم بیایم میهمان یار دبستانی نباشم
با مهر و نیرو،/ ب

زندگی‌ زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی‌ رسند
آن قدر زیباست این بی‌ بازگشت
کز برایش می‌توان از جان گذشت